تبليغاتX
.




















.

حضیان

سلام

 

پارسال این موقع مثلن تولدم

 

بود .............

.این روزها "حال من عالیست مثل حال گل . حال گل در چنگ چنگیز مغول"

 

خوشحالم که پایان نامه ام تمام شد

 

راستی من درست یک روز بعد از دفاع پایان

 

نامم رفتم سر کار البته  نقاشی ساختمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دوس دارم یه روزم نوبت من بشه

 

 

دوستون دارم

 

 

ممنونم که بهم سر می زنید حالم خوب

 

بشه میام و بهتون سر میزنم

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 11:35 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

سلام به همه

عیدتون مبارک

آنقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدانم از کجا باید شروع کنم

وآنقدر حرف برای نگفتن که ...

دوست دارم اول این سال یه تشکر ویژه کنم از اونایی که تو این مدتی که نمی

رسیدم به روز کنم باز هم می آمدند و سرم میزدند از لنگه کفش

که خیلی رفیقه واگه از این وب نوشته ها همین آشنایی تنها

را هم به دست آورده باشم مرا بس است

از سرنتی بلا که تازگی ها مدام احوالم را می پرسد از همه ی اونایی که

اتفاقی پیدام کردند و این همه بهم لطف دارند

راستش این پست را هم به خاطر همین لطف های بی حد میگذارم

به موارد زیر دقت کنید:

1-  احمد رضا رزازی عزیزم باعث شد امسال یک روز از 12+1 روز نوروز مزه عید را

بفهمم میتوانید سرش بزنید تا بفهمید چرا

2- اردیبهشت فصل من و باران است !!! این را اردیبهشت توضیح میدهم

3-این غزل را که بعد از این شماره میگذارم بین خودمان بماند!؟!؟!؟

 

 

 

گرچه در هم می کشد اخم تو ابروی مرا

کم نخواهد کرد از این بیشتر روی مرا

 

پادشاهم گرچه وقتی که نگاهم می کنی

می کنی با خاک یکسان برج و باروی مرا

 

درد من عشق است دردی که نبیند دشمنت

تلخ تر از این مکن ای دوست، داروی مرا

 

ریخت موهای تورا بر شانه بادو بعد از آن

ای پریشانی چه آسان ریختی موی مرا

 

دست و پای خویش را گم میکند این روزها

گر ببیند شیر هم چشمان آهوی مرا

 

بعد از این بی شور شیرین بیستون را می کنم

عشق بخشیده است جانی تازه بازوی مرا

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 16:55 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

سلام  

این روزا خیلی حالم خوبه دعا کنید بد نشه 

پس این دو تا رباعی را بخونید تا بفهمید چقدر خوبم


از شعر نوشتن از قلم خسته شدم 

از زندگی دور از هم خسته شدم

دیریست که می گریزم از آیینه

دیریست عجیب از خودم خسته شدم


***

هر چند مرا نخواست باید برم

تاشهر پر از صداست باید بروم

امشب ,کوچه , هوا چه حالی دارد 

بارانی من کجاست؟ باید بروم



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 14:13 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

 مرا باید ببخشید

خیلی وقت است نشده خبری از دوستانم بگیرم

فعلن یک رباعی تا باز برگردم

چشمان تورا اگر خدا سبز کند

 

چشمان تو هر چه هست را سبز کند

 

ای معجزه ی تو در نگاهت پنهان

 

لبخند بزن به سنگ تا سبز کند

قول میدهم اینبار زودتر برگردم قول

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:29 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

سلام من دارم برمي

 

    گردم!!!!؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 10:48 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

ای همدم چشمهای هر شب خیسم

من بی تو سکوت دشنه ای در دیسم

یک عمر به عشق تو قلم دستم بود

حالا به کدام دلخوشی بنویسم

 

بالاخره چشمهای هر شب خیس را  که مجموعه ی رباعیه به نمایشگاه کتاب رسوندم

برای تهیه ی این مجموعه متوانید به مصلای تهران سالن شبستان

 

راهروی ۲۰غرفه ی ۲۸ انتشارات شانی سری

 

بزنید

 

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:52 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

 

خیلی از دوستان ناراضی اند از اینکه چرا به روز نمی کنم

این هم یه شعر با حال و هوای محرم

 

تقدیم به حضرت زینب (س)

 در نگاهش غمی  به وسعت دشت، بود و هر لحظه بیشتر می شد

               

                لحظه های سکوت سنگینش با غم و اشک و آه سر می شد

 

قصه ای تلخ روبرویش بود ، بغض پیوسته در گلویش بود

 

                آنچنانی که لاجرم می سوخت ،کوه هم صحبتش اگر می شد

 

بین آن اشکهای در تکرار، گاهی اوقات خواهری بود و

 

                گاهی اوقات مادری می کرد گاهی اوقات هم پدر  میشد

 

ایستاد وچه ضجه ها که شنید، ایستاد و چه اشکها که ندید

 

                کاش چشم زمانه می شد کور، کاش گوش زمانه کر می شد

 

رود می رفت در غمش از هوش ،کوه می آمد از غمش به خروش

 

                سنگ می سوخت در نفس هایش چشمهای کویر، تر می شد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 17:39 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

 

سلام دوستان تعجب نکنید ! این خود منم!!!

این هم یکی از محاسن فتوشاپ .

چون دوباره دانشجو شدم به یاد قدیم این پست رو گذاشتم

 

تنها نفس كشـيد تورا در خود

 اما گرفت ،جـاي نفس را آه

 گردي نشست روي سرو روي

 ديوارهاي ساكت دانشــگاه

 

 در قهوه ي نگاه پراز تلـــخش

 يك جفت چشم حل شده بودانگار

 پلكي زد وزمين وزمان لرزيــد

 شد هرچه بود روي سرش آوار

 

 غم مي وزيد دور وبرش بي شك

 خاموش بود در رگ اوخورشــيد

 مي خواست وانمودكندخوب است

 برصورتش نقاب زد و خنـــديد

 

 خنديد تا كه تكــه اي از لبـخند

 روي لب قشــنگ تو بنشــيـند

 تا ني شكر بريزد از آن لــب ها

 تا دسـت خود برآرد وبرچـيند

 

لبــخند برلـب تو نـباشد ،دل

 جاي غم است وغصه وتنهايي است

 لبخند را به چهره ي خود بـنويس

 لبخند تونهـايت زيبايي اســت

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:30 توسط وحید برزگر قهفرخی| |

 

از همه دوستان عزیزم که لینک بودند عذرخواهی می کنم

به خاطر مشکلات سیستم همه لینک ها پاک شدند

در اولین فرصت همه لینک ها برگشت داده خواهند شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:44 توسط وحید برزگر قهفرخی|

بااينكه اين روزها را نمي خواهم

دو رباعي

دريا خشكيد لاله افتاد و شكست

از هر دستي پياله افتاد و شكست

پاييز غم تو ريخت در باور باغ

ااين بيد هزار ساله افتاد وشكست



وبراي تو.......

اي همدم چشمهاي هر شب خيسم

من بي تو سكوت (دشنه اي در ديسم)

يك عمر به عشق تو قلم دستم بود

حالا به كدام دلخوشي بنويسم


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:9 توسط وحید برزگر قهفرخی| |


Design By : Night Skin